خیلی وقته گریه نکردم ...
یعنی دیگه دلیلی واسه گریه کردن ندارم ...
کسی گریه می کنه که داشته ای رو از دست بده ...
کسی گریه می کنه که تا حالا زخمی درد نبوده و تازه داره حسش می کنه ...
اما من گریه نمی کنم ...
چون تا حالا چیزی نداشتم که بخوام بخاطر از دست دادنش گریه کنم ...
از روزی که یادم میاد نه دست نوازشگر پدر و نه لالایی شبانه مادر برام مرهم نبود ...
من تنها بودم و با تنهایی و دلتنگی هام زندگی کردم ...
توی مسیر به امروز رسیدنم هیچی جز غم حاصلم نبود ...
با نگاهی به پیرامونم تنهایی رو بیشتر احساس می کنم ...
نه ...
طرز فکر من با بقیه یکسان نیست ...
من میخوام حقیقت رو زنده نگه دارم ...
من میخوام سادگی رو فریاد کنم ...
من میخوام با آیینه همرنگ و با بهار هم نفس باشم ...
من میخوام ...
اما کسی رو پابه پا وهمصدای خودم نمی بینم ...
کاش توی نبرد من با سیاهی روزگار دستی پناه من می شد ...
کاش همه دنیا قشنگ بود ...
کاش دنیای کودکی من هیج وقت رنگ امروز رو به خودش نمی گرفت ...
کاش جهان تو همین لحظه از حرکت می ایستاد ...
کاش مرگ – جدایی – حسرت – بغض – جنگ – ظلم – بدی نبود ...
کاش می شد برای بودن و نبودن انتخاب دست خودم بود ...
اون وقت آرزو می کردم که هیچ وقت به دنیا نیام ...
از دست دنیا دلم گرفته ...
دلم گرفته ...
حریص امنیت
وقتی آیینه داره دروغ میگه
یعنی مرگ گل داره سر میرسه
گردخستگی روتقویم میشینه
قصه های خوش به آخر می رسه
وقتی کابوس و قفس سهم منه
شب میاد می رسه موندگار میشه
خالی از ستاره میشه فال من
دل شکستن رسم روزگارمیشه
وقتی باد هم نفس مرگ صداست
وقتی ضجه ی سپیده روبراست
وقتی خورشید حقیقت بی پناست
همنفس خونه ی امن من کجاست
وقتی زخم خاطره درد منه
وقتی هر نفس گریز به انتهاست
توی سفره ی سکوت من وتو
شیشه ی شکسته قلب عاشقاست
رنگ سایه رنگ خوشرنگی من
توی بیراهه ی تلخ سوت وکور
امشب از نفس می افته قاصدک
روی خاک خسته ی تشنه ی نور
وقتی باد هم نفس مرگ صداست
وقتی ضجه ی سپیده روبراست
وقتی خورشید حقیقت بی پناست
همنفس خونه ی امن من کجاست
اینقدر روزگار ما تیره وتار شده که مجالی برای زندگی کردن یا بهتر بگم زنده بودن نمونده ...
توی این وانفسا نشون آدمیت شده پول وقدرت ...
تکلیف روشن شده من وما بنده اونایی شدیم که با مداد سیاه سایه رو واسمون هدیه میارن ...
نای نوشتن ندارم ...
می خوام گریه کنم ...
امروز می خوام گریه کنم به تمام چیزایی که می تونستم داشته باشم اما هیچ وقت نداشتم ...
حالا وقت گریه کردنه ...
+ نوشته شده توسط محمد عين بگشا در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت
23:5 |