تبليغاتX
ترانه بی ترانه

سلام دوستان ...

مي خواستم نظرتون رو درباره پايگاهي كه به نام جهان ترانه درست كردم بدونم ...

جايي كه مي خوام محلي باشه براي تبادل نظر در مورد ترانه هاي همه ما ...

بتونيم ماهانه چند ترانه برتر رو به نقد بكشيم ...

وپلي بزنيم براي فتح فردا ...

نمي دونم نظرتون چي باشه ...

ولي فقط با ياري همه ي دوستان امكان پذيره ...

منتظر پيشنهادات شما هستم ...

 

http://worldofthelyrics.blogfa.com/

 

+ نوشته شده توسط محمد عين بگشا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 14:35 |

 

 

 

  

دوستت دارم ...

این جمله ایه که چه خوب یاد گرفتیم به زبون بیاریم ولی بهش عمل نکنیم ...

دوستت دارم ...

این جمله ایه که چه زندگی ها رو ساخت وچه خونه هایی رو خراب کرد ...

دوستت دارم ...

شیرینه مث عسل ...

وگاهی تلخ مث شوکران ...

دوستت دارم ...

گاهی بارونی میشه از جنس روشنایی ...

وگاهی سردابی برای به قهقرا رفتن ...

دوستت دارم ...

جمله ای که هزاران بار در لحظه ها از زبان عاشقا یا نقاب دارای به ظاهر عاشق گفته می شه ...

اما کدوم یک از ما تونستیم معنی این جمله رو بفهمیم ...

مگه لزوم دوست داشتن از خودگذشتگی نیست ...

مگه لزوم دوست داشتن صداقت نیست ...

مگه لزوم دوست داشتن تعمید کردن با عطرعشق نیست ...

پس چرا ادعای دوست داشتن رو داریم ...

ما حتی بلد نیستیم ادای دوست داشتن رو هم در بیاریم ...

آره ما هیچ کی رو جز خودمون دوست نداریم ...

 

 

بنده احساس

 

 

درون من پر از احساس برونم خیس اشک من

به سینه یک دل عاشق که کارش گشته دل بستن

 

به هر زلف پریشانی دلم لبریزه خواندن شد

پی جام نگاه او دلم راضی به ماندن شد

 

گرفتارم به دست دل که آواره ترین کردم

روانم درپی حسم که همزاد غم ودردم

 

مرا یارای رفتن نیست به دل دادن شهیرم من

به سیلاب شکستن ها گرفتار و اسیرم من

 

دل ما ازشروع من هوای عاشقی در سر

روان در راه شیرین بود چوفرهاد با دو چشم تر

 

همیشه فکر من دل بود که من در بند احساسم

رفاقت کرده ام با دل که با عقلم نمی سازم

 

 

 

چه روزها که گفتم دوستت دارم ...

چه روزا که شنیدم دوستت دارم ...

اما چه حاصل ...

آخر این شد که ...

نه کسی را دوست دارم ...

نه کسی مرا دوست دارد ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد عين بگشا در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 23:11 |

 

 

 

 

این نوشته واسه ترانه بازی نیست ...

حرف حرف دله ...

دلی که این روزاشکستن رو باور کرده ...

دلی که منه عصیان گر رو به باد فراموشی سپرده ...

دلی که سکوت رو عربده می زنه ...

این روزها سرگرم به خود رسیدنم ...

سرگرم انکار عشق ...

اما نمی تونم ...

رگباری از گریه بر کویرلحظه های من باریدن گرفته ...

و من دل به جاده می زنم ...

نمی دانم مقصد کجاست امارفتن را برماندن ترجیح می دهم ...

میخواهم ازنو همه ی باورهایم را مرور کنم ...

کجای کار را درست نقاشی نکردم که امروز من خالی ازرنگین کمان است ؟؟؟

همسفر با سایه ای که وفادارترین من به منه رو به جنون درحرکتم ...

 

 

 

 

صدای ساعت غم

 

فصل پاییزسفر شد

وقت پرپر شدن خاطره ها

وقته رقص تازیا نه های اشک

روی چشمای سیاه بخت ما

 

فصل رفتن تا همیشه است

وقته خاموش شدن خورشید مون

وقت تن دادن عشق به داس غم

وقته گریه و هراس وقته جنون

 

من صدای ساعت شروع غم

زیر خاک لحظه ها گم می کنم

توی غربت تنم که بی توئه

گرمی تو رو تجسم می کنم

 

تو ضیافت حضور یاده تو

شعر نفرین به سفر حرف منه

پشت این لحظه همین فصل شکست

خلوت وسکوت پره داد میزنه

 

من گمه پاییز رفتن توام

این منه مرثیه باف سایه پوش

در پی کشف دلیل رفتنت

من یه مردابم تشنه ی خروش

 

کاش تو عریانی لحظه های غم

یک نفس دست نوازش می شدی

خشکیه این تن تشنه ی منو

می گرفتی پره بارش می شدی

 

از تن زرد سفر جدا بشو

چشم من منتظره عبورته

بیا شب ترین شب بخت سیام

منتظر به انتظار نورته

 

 

 

دوستان خوبم ...

نمی دونم چطور از احساس خالی بودنم بهتون بگم ...

نمی دونم بغض همیشه جاری در گلومو چطور بشکنم ...

اما اگه فصل سبزی باشه با نفس شماست ...

اگه شعله ای باشه با گرمای شماست ...

و اگر ترانه ای باشه به عشق شماست ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد عين بگشا در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 22:16 |

 

 

بی هیچ کلامی ...

بی هیچ ایما واشاره ای ...

بی هیچ امیدی ...

می نویسم ...

خسته ام ...

با کولی باری از غم ...

 

قرار

 

 

قرار نبود که راهمون از شب غم گذر کنه  

خورشید خنده های ما به شهر اشک سفرکنه

قرارنبود غروب باشه رنگ طلوع عشق ما

روزی بیاد که راهمون از همدیگه بشه جدا

 

قرار نبود قلب منو بذاری وسفر کنی

قصر بلور عشقمو بشکنی وهدر کنی

قرارنبود نگاه من خالی شه از چشای تو

دل همیشه عاشقم له بشه زیر پای تو

 

بگو چی شد فصل قرار

اون همه عشق وانتظار

حجاب بین من وتو

شکسته شدآخرکار

 

حاصل با تو بودنه

بغضی که همراه منه

اما بدون که تا ابد

دلم به عشقت می زنه

 

قرارمون عاشقی بود تا لحظه سبز حضور

تجسم سپیده بود تو جاده های سوت وکور

قرارمون جاری شدن توی رگ ترانه بود

زمزمه کردن حضور تو شب عاشقانه بود

 

اما شکسته شد قرار شدیم اسیرروزگار

خزون آرزو شده سهم من وتو از بهار

هوای بی تو بودنه قفس پره تو هر نفس

تشنه ی دیدارتوام تویی که بودی هم نفس

 

بگو چی شد فصل قرار

اون همه عشق وانتظار

حجاب بین من وتو

شکسته شدآخرکار

 

حاصل با تو بودنه

بغضی که همراه منه

اما بدون که تا ابد

دلم به عشقت می زنه

 

 

دلم گرفته دوستان ...

دلم گرفته ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد عين بگشا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 15:16 |

 

 

 

خیلی وقته گریه نکردم ...

یعنی دیگه دلیلی واسه گریه کردن ندارم ...

کسی گریه می کنه که داشته ای رو از دست بده ...

کسی گریه می کنه که تا حالا زخمی درد نبوده و تازه داره حسش می کنه ...

اما من گریه نمی کنم ...

چون تا حالا چیزی نداشتم که بخوام بخاطر از دست دادنش گریه کنم ...

از روزی که یادم میاد نه دست نوازشگر پدر و نه لالایی شبانه مادر برام مرهم نبود ...

من تنها بودم و با تنهایی و دلتنگی هام زندگی کردم ...

توی مسیر به امروز رسیدنم هیچی جز غم حاصلم نبود ...

با نگاهی به پیرامونم تنهایی رو بیشتر احساس می کنم ...

نه ...

طرز فکر من با بقیه یکسان نیست ...

من میخوام حقیقت رو زنده نگه دارم ...

من میخوام سادگی رو فریاد کنم ...

من میخوام با آیینه همرنگ و با بهار هم نفس باشم ...

من میخوام ...

اما کسی رو پابه پا وهمصدای خودم نمی بینم ...

کاش توی نبرد من با سیاهی روزگار دستی پناه من می شد ...

کاش همه دنیا قشنگ بود ...

کاش دنیای کودکی من هیج وقت رنگ امروز رو به خودش نمی گرفت ...

کاش جهان تو همین لحظه از حرکت می ایستاد ...

کاش مرگ – جدایی – حسرت – بغض – جنگ – ظلم – بدی نبود ...

کاش می شد برای بودن و نبودن انتخاب دست خودم بود ...

اون وقت آرزو می کردم که هیچ وقت به دنیا نیام ...

از دست دنیا دلم گرفته ...

دلم گرفته ...

 

 

 

 

 

حریص امنیت

 

 

وقتی آیینه داره دروغ میگه

یعنی مرگ گل داره سر میرسه

گردخستگی روتقویم میشینه

قصه های خوش به  آخر می رسه

 

وقتی کابوس و قفس سهم منه

شب میاد می رسه موندگار میشه

خالی از ستاره میشه فال من

دل شکستن رسم روزگارمیشه

 

وقتی باد هم نفس مرگ صداست

وقتی ضجه ی سپیده روبراست

وقتی خورشید حقیقت بی پناست

همنفس خونه ی امن من کجاست

 

وقتی زخم خاطره درد منه

وقتی هر نفس گریز به انتهاست

توی سفره ی سکوت من وتو

شیشه ی شکسته قلب عاشقاست

 

رنگ سایه رنگ خوشرنگی من

توی بیراهه ی تلخ  سوت وکور

امشب از نفس می افته قاصدک

روی خاک خسته ی تشنه ی نور

 

وقتی باد هم نفس مرگ صداست

وقتی ضجه ی سپیده روبراست

وقتی خورشید حقیقت بی پناست

همنفس خونه ی امن من کجاست

 

 

 

 

اینقدر روزگار ما تیره وتار شده که مجالی برای زندگی کردن یا بهتر بگم زنده بودن نمونده ...

توی این وانفسا نشون آدمیت شده پول وقدرت ...

تکلیف روشن شده من وما بنده اونایی شدیم که با مداد سیاه سایه رو واسمون هدیه میارن ...

نای نوشتن ندارم ...

می خوام گریه کنم ...

امروز می خوام گریه کنم به تمام چیزایی که می تونستم داشته باشم اما هیچ وقت نداشتم ...

حالا وقت گریه کردنه ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد عين بگشا در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 23:5 |

 

  

نه ...

دلش باهام نبود ...

نمی دونم تقصیر کدوم شیر پاک خورده ای بود که اومد نظرشو عوض کرد ...

وگرنه من که سرم به کار خودم گرم بود ...

صبح تا شب به فکر خنده های اون بودم ...

مبادا کاری کنم دلش بگیره ...

مبادا کاری کنم از دستم ناراحت بشه ...

اما یه جای کار اشکال داشت ...

نمی دونم کجا ولی یه چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم ...

نکنه اون دلش با من نباشه ...

آخ که چه شبایی رو با ابن فکرکه نکنه اون همقدم خیانت شده صبح کردم ...

اما نه ..

 می دیدم داره بهم می خنده ...

منو نوازش می کنه ...

اگه کلکی تو کارش بود که این کارا رو نمی کرد ...

تا اون روز شوم رسید و دیدم بله همه چی دروغ بوده ...

من تا حالا توی بازی اون یه مهره بودم که حالا داشت منو دور می انداخت ...

دیگه دلم باهاش نبود ...

البته دلی نداشتم که باهاش باشه ...

به همین راحتی دلم شکست ...

 

 

 راه اشتباه

 

 

 

توقصه عاشقيمون كجاي كاردرست نبود؟

كدوم بهونه غريب ماروبه سوي غم كشوند

كجاي كاردرست نبود تو ارتباط قلبمون

كدوم حسودي ياري دادجداشه ازهم راهمون

 

حرف ما با هم يكي بودآرزومون شبيه هم

خرابي قصه چي بود عشقت گرفتي ازدلم

كجا به بيراهه زديم توجاده عاشقيمون

ابرسياهو كي كشيد توآسمون آبيمون

 

كي خط زده خاطره هاازتودلاي ما دوتا

كي توي راه عشقمون يه سد كشيده بيصدا

توقصه عاشقيمون كجاي كاردرست نبود؟

كدوم بهونه غريب ماروبه سوي غم كشوند

 

جسارت دستاي كي گرفته ازما عشقمون

ازيمن حرفاي كي بودغصه اومدسراغمون

كجاي كاربه اشتباه شديم گرفتاره بلا

دست حسودكي اومد مارو نشوند ازهم جدا

 

 

 

 

خب که چی ؟

رفتی ؟

فکر می کنی توی این بازی تو برنده شدی ؟

نه ...

درسته که قلب منو ساده شکستی اما این تو بودی که بازنده حقیقی این ماجرایی ...

می دونی چرا؟

جوابشو شاید یه روز یه جایی که محل همیشگی دیدارمون بود بهت بگم ...

پس قرار ما باشه برای روز انتقام باغ گریه ساعت بغض ...

 

 

 

 

  

+ نوشته شده توسط محمد عين بگشا در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 15:28 |

 

  

شبانه های ممتد در پس روزای همیشگی ...

چه بسیار میان و میرن ...

آدما رو ببین که هر کدوم دارن با دغدغه های خودشون سرو کله می زنند ...

هرکی توی فکر امروز وفردای خودشه ...

این وسط تکلیف عشق معلوم نیست ...

یکی میگه عشق کو ؟

یکی میگه عشق مرده ...

یکی میگه عشق دروغه ...

اما دل عاشق من یه چیز دیگه میگه ...

من عاشق شدم وبا احساس عاشقی دنیا رو رنگ دیگه نقاشی کردم ...

من عاشق شدم و به خودم رسیدم ...

من عاشق شدم وبا عشق شبانه هام بوی تن تو گرفت ...

من عاشق شدم تا زندگی رو تازه تر ببینم ...

زیباتر از لحظه های عاشقی نیست ...

چه زیباتر از این حس که احساس کنی در همون هوایی نفس می کشی که یارت هم نفس می کشه ...

زیر همون آسمون راه میری که رویای بیدارت هم داره همون جا راه میره ...

عاشقی رو با گفتن نمی شه توصیف کرد که باید عاشق بود تا فهمید ...

حالا توی فکر لحظه های همقدم شدن با همنفسم هستم ...

امروز روز ما شدن من و یاره ...

 

 

 

 

 

 

وقته خوب وعده گی

 

 

 

تازه تر از همیشه باش

به وقت خوب ماشدن

سکوتو یک ترانه کن

برای همصدا شدن

 

تازه تر از غنچه وبرگ

تازه تراز سپیده باش

رنگی تراز  رنگین کمون

باغ خزون ندیده باش

 

به وقت وعده گی بزن

به کوچه ی عشق وخیال

پر کن ترانه رو پراز

حس رسیدن به محال

 

تو پچ پچ ثانیه ها

ساعت واز گذر بگیر

بذارکه وقت ما شدن

تا همیشه بشه اسیر

 

تازه تر از همیشه باش

برای من که با توام

به وقت خوب وعده گی

فاصله ها رو می شکنم

 

گلپوش تر از دشت گلا

زلال تر از ترانه باش

به حرمت قرار عشق

نسیم عاشقانه باش

 

طلوعی باش برای من

شعر غروب غصه باش

ستاره تر برای ماه

پایان خوبه قصه باش

 

 

 

 

 

وقتی تو رو می بینم نفسم پر میشه از بوی تن تو ...

بوی یاس ونرگس و مریم ...

دلتنگی از همون جداشدن من وتو شروع میشه تا لحظه دیدار دوباره ...

کاش وقته ما شدن تموم نمی شد ...

اما امید به دیدار فردا نمی ذاره که دستخوش غم بشم ...

منتظر تموم فرداها می مونم ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد عين بگشا در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 0:13 |

  

 

در لحظه هایی که هیچ گاه از خاطر من ...

آه چه می گویم بگذار بگویم از خا طر ما نمی رود تکانی ما را فرا گرفت ...

تا به خود آمدیم دیدیم که چراغ خون سوسو می زند ...

جوانهای ما خسته از دیروزی پر جنب وجوش به مهمانی تفنگ رفتند ...

پدرها را می دیدم که در غبار پیری فریاد وا نینوا سر می دادند ...

مادران در خلوت با چشمانی دریایی آلبوم خاطرات سفر کرده ها را دوره می کردند ...

هنوز هم به یاد دارم قهرمانی را که با فریاد الله اکبر پرچم امروزم را تکان می داد ...

هنوز هم به یاد دارم روزهایی که در جبهه زندگی بوی شملچه را حس می کردم ...

من دور بودم اما مصیبت های روزهای خون را لمس کرده ام ...

ببین که به اعتبار خون خاکم هنوز زنده است ...

به یمن تن های بی سر برج های رنگارنگ قامت راست کرده اند ...

با اسم مسافران غریبه ها خودنمایی می کنند ...

و چه بسا جنگی دیگر را در سر می پرورانند ...

مگر تاریخ تکرار مکررات نیست ؟

مگر ما طاقت حوضی دیگر به رنگ سرخ را داریم ؟

مگر اسلام ما دم از صلح نمی زند ؟

پس سفیدی صلح ما کو ؟

بوی نا امنی در هوا پیچیده ...

نمی دانم و نمی خوام بدانم ...

من صلح را دوست دارم و آن را بر اطاق تنگ وتاریکم نقش کرده ام ...

نمی خواهم فردایی مملو از تفنگ –خون- مسافر-دیکتاتور داشته باشم ...

بگو با من:

 صلح صلح برای من- صلح صلح برای تو- صلح صلح برای ما ...

 

گربه چكمه پوش

 

تالاپ تالاپ صداي پاست

گربه چكمه پوش كجاست

 

اون كه روزو دريده بود

اون كه غذاش سپيده بود

 

اون كه اومد توشهرمون

خنجروزد تو قلبامون

 

ميوميوكرد ومي گفت

حرفاي پوچ وزشت ومفت

 

اون كه مارو پرنده ديد

دور تنا قفس تنيد

 

حالا كجاست گربه پير

گشنه ازسپيده سير

 

حالاكه عكس ماه وديد

از رو ديوارمون پريد

 

اون كه مي خواست پرچم شهر

پركنه ازعكس تبر

 

تيشه مي زدبه شهرمون

گربه پيره بد زبون

 

اون كه تودسته بچمون

تفنگ مي ذاشت وتيركمون