ترانه بی ترانه
تقسیم لحظه های بی بازگشت
خدایا مرا ببخش ... خویش را وقف کردم اما نفهمیدند ... در خود ریخته ام هزاران بغض فرو خورده ام را اما دریغ که بفهمند ... به ظاهر می خندیدم اما در دل گریستنم دل سنگ را آب می کرد ... هرچه گفتند و هرچه خواستند قبول کردم اما کسی دردم را نفهمید ... شب گریه هایم را می دیدند اما آرزوی همدردی بر دلم نهادند ... مرا بگذاشتند و گذشتند ... منی که هرچه داشتم فدا کردم برای بودنشان اما ندیدند یا نخواستند ببیند نمی دانم ؟ من فدای آنها شدم و این اگرچه به قیمت تمام شدن من بود اما حس لبخندشان نیز برای من کافیست ... این من تنها را فراموش نکنید حتی اگر فردا به جای من فقط عکسی به یادگار مانده باشد ... من می روم و در گوشه ای دیگر جشن دلتنگی ام را بپا می کنم ... آّه که چقدر دلتنگم ... آه که چقدر تنهایم ... چه بی رحمانه این شب دلگیر در درونم ریشه کرده ... چه ناروا مرا به باد واگذاشت ... و چه ساده سخن از دیگری زد ... اشکم را ندید و دلم را دل هزار پاره ام را با خنجری آغشته از بی وفایی درید ... اینقدر از خود و این سرنوشت عجیب خود در شگفتم که انگشت حیرت به دهان برده ام ... این چه سودای شومی است که روزگار برای من در سر می پروراند ؟؟؟ این چه زندگی ست که شبهایم سرشار از هق هقی بی وقفه است ... این چه بودنی است که تنها آرزویم نبودن است ... این چه تقدیری که با بند بند وجودم احساس می کنم تنهاترینم ... وای بر من وای بر من وای بر من ... تقدیرم را اینگونه نوشتند از ازل که یک چشمم اشک باشد و یک چشمم آه ... و اینگونه است قصه ی این دل شکسته که بارها شکست و دم بر نزد ... من رفیق همیشگی مرگم که آرزویم اوست و اما او از من گریزان ... من کی ام ؟ من کجام ؟ توی خوابم یا غوطه ور در حقیقت ؟ گیج ومنگم از همیشه تنهاتر ... نوشتن هم انگار دردی رو از من ودنیای تنهایی هام دوا نمی کنه ... سکوت و سوختن وساختن تنها کاری بوده که بلد شدم از تموم بازی های روزگار ... بابا به خودت بیا مرد ... تو همونی که سقف آرزوهات رو بر بلندای آسمون هفتم پایه گذاشتی ... تو همونی که می خواستی پرواز کنی حتی بی پر و بال ... تو همونی که دلت رو گرو گذاشتی در مسلخ عشق ... پس به خودت بیا ... نذار روزگار تو رو از تو بگیره ... بخون دوباره از نو درس ایستادگیت رو که دل تو بارها شکستن رو تجربه کرده ... برخیز و فرود آ بر جزیره ای که نازنینت در انتظار توست ... بلند شو مرد که تو هنوزم عاشقی ... خیال خام مرا باش که بی دلیل در پی ثابت کردن ندای وجدان خویشم ... ساکت باش ندای درونم تو باید در این خفقان در نطفه خفه شی ... تو می خواهی فریاد کنی رنج مرا اما به چهار میخت می کشند آنان که خود را وارث عشق می نامند ... چگونه می توان نشست ودید ونگریست ... وای به حال من وای به حال ما وای به حال ما ... ندای درون من تو اگر چه پاکی اگرچه حق خویش می خواهی اما دست زرد خزان روزگار تاب دیدن صداقت ما را ندارد پس بمان در درون ندا وبدان وبدان که روزی تو را نعره خواهم زد ... اگرچه سهم من در آن روز پیراهنی به رنگ لاله باشد اما من به خویش معتقدم به آیینم وبه خدایم که منزه است ویکتا وبه اتکای اوست که زنده ام وبه خواست اوست که متکلم می شوم ... خداوندا مرا و نداهای مرا و همه ما را مصون بدار از گم شدن از خویش از گم شدن از تو ... وقتی که دلت می گیره به کدوم سمت رومی کنی نازنین ؟ به کدوم سمت آه می کشی ؟ بگوبه من که خسته ام ازاین که به هرجهت رو کردم نیافتم مقصد خویش را ... بگوبه من که مقصد تویی مقصود تویی ...
روزها گذشت از دیروزی خروشان … فضای جامعه به اصطلاح مدنی کمی تاقسمتی آفتابی شد… اما تحجر هنوزم زنده ست … ازمدت ها پیش در پی تغییراتی بودیم که خود انتخاب کرده باشیم ... می خواستیم بگوییم جوانان زنده هستند وهنوزهم رکن اصلی جامعه ... اما تحجر انگار قوی تر ازماست ... خواستیم بگوییم می توانیم برهمه چیز وهمه کس غلبه کنیم باشور جوانی ... اما درسرشان سودای دیگربود ... تحجر را می گویم ... ما می خواستیم به این سالها نه بگوییم اما نه آنها به ما محکم تربود ... ساده تربگویم من انتخابم راباشوروشعورجوانی درآمیختم تاسبزباشم وتازه ... اما درقدم آخر سقوطی به ته چاه تحجر نصیبم شد ... تحجرهنوزم ازما قوی تر است ... راستی شما بگویید تحجریا تعفن ؟مسئله این است سلام دوستان مدتها بود که انگیزه های نوشتن را گم کرده بودم اما تلنگری باعث شد سد سکوتم شکسته شود وسراپا اشتیاق شوم برای گفتن وگفتن وگفتن ... دلایل بسیاری بود برای نبودن که گاه حتی مرا به برزخی بی سرانجام می کشاند ... تنهایی اما برای من نعمتی بود تا دوباره احساس کنم زنده ام وسرشار از اندیشه وسخن ... مدت ها دور بودم از معنای خودم ... اما برگشتم با کوله باری انبوه از سخن ودلی سرشار ازعشق ونگاهی روشن به زندگی ... از امروز می خواهم گاه نوشته های خودم رو با شما تقسیم کنم اما این بار همه سخنم از ترانه نیست که این بار دنیایی فراتر از شعروترانه می خواهم ... پابه پای من باش که راه دراز است وقلندر بیدار ... سلام دوستان ... مي خواستم نظرتون رو درباره پايگاهي كه به نام جهان ترانه درست كردم بدونم ... جايي كه مي خوام محلي باشه براي تبادل نظر در مورد ترانه هاي همه ما ... بتونيم ماهانه چند ترانه برتر رو به نقد بكشيم ... وپلي بزنيم براي فتح فردا ... نمي دونم نظرتون چي باشه ... ولي فقط با ياري همه ي دوستان امكان پذيره ... منتظر پيشنهادات شما هستم ... http://worldofthelyrics.blogfa.com/ دوستت دارم ... این جمله ایه که چه خوب یاد گرفتیم به زبون بیاریم ولی بهش عمل نکنیم ... دوستت دارم ... این جمله ایه که چه زندگی ها رو ساخت وچه خونه هایی رو خراب کرد ... دوستت دارم ... شیرینه مث عسل ... وگاهی تلخ مث شوکران ... دوستت دارم ... گاهی بارونی میشه از جنس روشنایی ... وگاهی سردابی برای به قهقرا رفتن ... دوستت دارم ... جمله ای که هزاران بار در لحظه ها از زبان عاشقا یا نقاب دارای به ظاهر عاشق گفته می شه ... اما کدوم یک از ما تونستیم معنی این جمله رو بفهمیم ... مگه لزوم دوست داشتن از خودگذشتگی نیست ... مگه لزوم دوست داشتن صداقت نیست ... مگه لزوم دوست داشتن تعمید کردن با عطرعشق نیست ... پس چرا ادعای دوست داشتن رو داریم ... ما حتی بلد نیستیم ادای دوست داشتن رو هم در بیاریم ... آره ما هیچ کی رو جز خودمون دوست نداریم ... بنده احساس درون من پر از احساس برونم خیس اشک من به سینه یک دل عاشق که کارش گشته دل بستن به هر زلف پریشانی دلم لبریزه خواندن شد پی جام نگاه او دلم راضی به ماندن شد گرفتارم به دست دل که آواره ترین کردم روانم درپی حسم که همزاد غم ودردم مرا یارای رفتن نیست به دل دادن شهیرم من به سیلاب شکستن ها گرفتار و اسیرم من دل ما ازشروع من هوای عاشقی در سر روان در راه شیرین بود چوفرهاد با دو چشم تر همیشه فکر من دل بود که من در بند احساسم رفاقت کرده ام با دل که با عقلم نمی سازم چه روزها که گفتم دوستت دارم ... چه روزا که شنیدم دوستت دارم ... اما چه حاصل ... آخر این شد که ... نه کسی را دوست دارم ... نه کسی مرا دوست دارد ... این نوشته واسه ترانه بازی نیست ... حرف حرف دله ... دلی که این روزاشکستن رو باور کرده ... دلی که منه عصیان گر رو به باد فراموشی سپرده ... دلی که سکوت رو عربده می زنه ... این روزها سرگرم به خود رسیدنم ... سرگرم انکار عشق ... اما نمی تونم ... رگباری از گریه بر کویرلحظه های من باریدن گرفته ... و من دل به جاده می زنم ... نمی دانم مقصد کجاست امارفتن را برماندن ترجیح می دهم ... میخواهم ازنو همه ی باورهایم را مرور کنم ... کجای کار را درست نقاشی نکردم که امروز من خالی ازرنگین کمان است ؟؟؟ همسفر با سایه ای که وفادارترین من به منه رو به جنون درحرکتم ... صدای ساعت غم فصل پاییزسفر شد وقت پرپر شدن خاطره ها وقته رقص تازیا نه های اشک روی چشمای سیاه بخت ما فصل رفتن تا همیشه است وقته خاموش شدن خورشید مون وقت تن دادن عشق به داس غم وقته گریه و هراس وقته جنون من صدای ساعت شروع غم زیر خاک لحظه ها گم می کنم توی غربت تنم که بی توئه گرمی تو رو تجسم می کنم تو ضیافت حضور یاده تو شعر نفرین به سفر حرف منه پشت این لحظه همین فصل شکست خلوت وسکوت پره داد میزنه من گمه پاییز رفتن توام این منه مرثیه باف سایه پوش در پی کشف دلیل رفتنت من یه مردابم تشنه ی خروش کاش تو عریانی لحظه های غم یک نفس دست نوازش می شدی خشکیه این تن تشنه ی منو می گرفتی پره بارش می شدی از تن زرد سفر جدا بشو چشم من منتظره عبورته بیا شب ترین شب بخت سیام منتظر به انتظار نورته دوستان خوبم ... نمی دونم چطور از احساس خالی بودنم بهتون بگم ... نمی دونم بغض همیشه جاری در گلومو چطور بشکنم ... اما اگه فصل سبزی باشه با نفس شماست ... اگه شعله ای باشه با گرمای شماست ... و اگر ترانه ای باشه به عشق شماست ... بی هیچ کلامی ... بی هیچ ایما واشاره ای ... بی هیچ امیدی ... می نویسم ... خسته ام ... با کولی باری از غم ... قرار قرار نبود که راهمون از شب غم گذر کنه خورشید خنده های ما به شهر اشک سفرکنه قرارنبود غروب باشه رنگ طلوع عشق ما روزی بیاد که راهمون از همدیگه بشه جدا قرار نبود قلب منو بذاری وسفر کنی قصر بلور عشقمو بشکنی وهدر کنی قرارنبود نگاه من خالی شه از چشای تو دل همیشه عاشقم له بشه زیر پای تو بگو چی شد فصل قرار اون همه عشق وانتظار حجاب بین من وتو شکسته شدآخرکار حاصل با تو بودنه بغضی که همراه منه اما بدون که تا ابد دلم به عشقت می زنه قرارمون عاشقی بود تا لحظه سبز حضور تجسم سپیده بود تو جاده های سوت وکور قرارمون جاری شدن توی رگ ترانه بود زمزمه کردن حضور تو شب عاشقانه بود اما شکسته شد قرار شدیم اسیرروزگار خزون آرزو شده سهم من وتو از بهار هوای بی تو بودنه قفس پره تو هر نفس تشنه ی دیدارتوام تویی که بودی هم نفس بگو چی شد فصل قرار اون همه عشق وانتظار حجاب بین من وتو شکسته شدآخرکار حاصل با تو بودنه بغضی که همراه منه اما بدون که تا ابد دلم به عشقت می زنه دلم گرفته دوستان ... دلم گرفته ... خیلی وقته گریه نکردم ... یعنی دیگه دلیلی واسه گریه کردن ندارم ... کسی گریه می کنه که داشته ای رو از دست بده ... کسی گریه می کنه که تا حالا زخمی درد نبوده و تازه داره حسش می کنه ... اما من گریه نمی کنم ... چون تا حالا چیزی نداشتم که بخوام بخاطر از دست دادنش گریه کنم ... از روزی که یادم میاد نه دست نوازشگر پدر و نه لالایی شبانه مادر برام مرهم نبود ... من تنها بودم و با تنهایی و دلتنگی هام زندگی کردم ... توی مسیر به امروز رسیدنم هیچی جز غم حاصلم نبود ... با نگاهی به پیرامونم تنهایی رو بیشتر احساس می کنم ... نه ... طرز فکر من با بقیه یکسان نیست ... من میخوام حقیقت رو زنده نگه دارم ... من میخوام سادگی رو فریاد کنم ... من میخوام با آیینه همرنگ و با بهار هم نفس باشم ... من میخوام ... اما کسی رو پابه پا وهمصدای خودم نمی بینم ... کاش توی نبرد من با سیاهی روزگار دستی پناه من می شد ... کاش همه دنیا قشنگ بود ... کاش دنیای کودکی من هیج وقت رنگ امروز رو به خودش نمی گرفت ... کاش جهان تو همین لحظه از حرکت می ایستاد ... کاش مرگ – جدایی – حسرت – بغض – جنگ – ظلم – بدی نبود ... کاش می شد برای بودن و نبودن انتخاب دست خودم بود ... اون وقت آرزو می کردم که هیچ وقت به دنیا نیام ... از دست دنیا دلم گرفته ... دلم گرفته ... حریص امنیت وقتی آیینه داره دروغ میگه یعنی مرگ گل داره سر میرسه گردخستگی روتقویم میشینه قصه های خوش به آخر می رسه وقتی کابوس و قفس سهم منه شب میاد می رسه موندگار میشه خالی از ستاره میشه فال من دل شکستن رسم روزگارمیشه وقتی باد هم نفس مرگ صداست وقتی ضجه ی سپیده روبراست وقتی خورشید حقیقت بی پناست همنفس خونه ی امن من کجاست وقتی زخم خاطره درد منه وقتی هر نفس گریز به انتهاست توی سفره ی سکوت من وتو شیشه ی شکسته قلب عاشقاست رنگ سایه رنگ خوشرنگی من توی بیراهه ی تلخ سوت وکور امشب از نفس می افته قاصدک روی خاک خسته ی تشنه ی نور وقتی باد هم نفس مرگ صداست وقتی ضجه ی سپیده روبراست وقتی خورشید حقیقت بی پناست همنفس خونه ی امن من کجاست اینقدر روزگار ما تیره وتار شده که مجالی برای زندگی کردن یا بهتر بگم زنده بودن نمونده ... توی این وانفسا نشون آدمیت شده پول وقدرت ... تکلیف روشن شده من وما بنده اونایی شدیم که با مداد سیاه سایه رو واسمون هدیه میارن ... نای نوشتن ندارم ... می خوام گریه کنم ... امروز می خوام گریه کنم به تمام چیزایی که می تونستم داشته باشم اما هیچ وقت نداشتم ... حالا وقت گریه کردنه ... نه ... دلش باهام نبود ... نمی دونم تقصیر کدوم شیر پاک خورده ای بود که اومد نظرشو عوض کرد ... وگرنه من که سرم به کار خودم گرم بود ... صبح تا شب به فکر خنده های اون بودم ... مبادا کاری کنم دلش بگیره ... مبادا کاری کنم از دستم ناراحت بشه ... اما یه جای کار اشکال داشت ... نمی دونم کجا ولی یه چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم ... نکنه اون دلش با من نباشه ... آخ که چه شبایی رو با ابن فکرکه نکنه اون همقدم خیانت شده صبح کردم ... اما نه .. می دیدم داره بهم می خنده ... منو نوازش می کنه ... اگه کلکی تو کارش بود که این کارا رو نمی کرد ... تا اون روز شوم رسید و دیدم بله همه چی دروغ بوده ... من تا حالا توی بازی اون یه مهره بودم که حالا داشت منو دور می انداخت ... دیگه دلم باهاش نبود ... البته دلی نداشتم که باهاش باشه ... به همین راحتی دلم شکست ... راه اشتباه توقصه عاشقيمون كجاي كاردرست نبود؟ كدوم بهونه غريب ماروبه سوي غم كشوند كجاي كاردرست نبود تو ارتباط قلبمون كدوم حسودي ياري دادجداشه ازهم راهمون حرف ما با هم يكي بودآرزومون شبيه هم خرابي قصه چي بود عشقت گرفتي ازدلم كجا به بيراهه زديم توجاده عاشقيمون ابرسياهو كي كشيد توآسمون آبيمون كي خط زده خاطره هاازتودلاي ما دوتا كي توي راه عشقمون يه سد كشيده بيصدا توقصه عاشقيمون كجاي كاردرست نبود؟ كدوم بهونه غريب ماروبه سوي غم كشوند جسارت دستاي كي گرفته ازما عشقمون ازيمن حرفاي كي بودغصه اومدسراغمون كجاي كاربه اشتباه شديم گرفتاره بلا دست حسودكي اومد مارو نشوند ازهم جدا خب که چی ؟ رفتی ؟ فکر می کنی توی این بازی تو برنده شدی ؟ نه ... درسته که قلب منو ساده شکستی اما این تو بودی که بازنده حقیقی این ماجرایی ... می دونی چرا؟ جوابشو شاید یه روز یه جایی که محل همیشگی دیدارمون بود بهت بگم ... پس قرار ما باشه برای روز انتقام باغ گریه ساعت بغض ... شبانه های ممتد در پس روزای همیشگی ... چه بسیار میان و میرن ... آدما رو ببین که هر کدوم دارن با دغدغه های خودشون سرو کله می زنند ... هرکی توی فکر امروز وفردای خودشه ... این وسط تکلیف عشق معلوم نیست ... یکی میگه عشق کو ؟ یکی میگه عشق مرده ... یکی میگه عشق دروغه ... اما دل عاشق من یه چیز دیگه میگه ... من عاشق شدم وبا احساس عاشقی دنیا رو رنگ دیگه نقاشی کردم ... من عاشق شدم و به خودم رسیدم ... من عاشق شدم وبا عشق شبانه هام بوی تن تو گرفت ... من عاشق شدم تا زندگی رو تازه تر ببینم ... زیباتر از لحظه های عاشقی نیست ... چه زیباتر از این حس که احساس کنی در همون هوایی نفس می کشی که یارت هم نفس می کشه ... زیر همون آسمون راه میری که رویای بیدارت هم داره همون جا راه میره ... عاشقی رو با گفتن نمی شه توصیف کرد که باید عاشق بود تا فهمید ... حالا توی فکر لحظه های همقدم شدن با همنفسم هستم ... امروز روز ما شدن من و یاره ... وقته خوب وعده گی تازه تر از همیشه باش به وقت خوب ماشدن سکوتو یک ترانه کن برای همصدا شدن تازه تر از غنچه وبرگ تازه تراز سپیده باش رنگی تراز رنگین کمون باغ خزون ندیده باش به وقت وعده گی بزن به کوچه ی عشق وخیال پر کن ترانه رو پراز حس رسیدن به محال تو پچ پچ ثانیه ها ساعت واز گذر بگیر بذارکه وقت ما شدن تا همیشه بشه اسیر تازه تر از همیشه باش برای من که با توام به وقت خوب وعده گی فاصله ها رو می شکنم گلپوش تر از دشت گلا زلال تر از ترانه باش به حرمت قرار عشق نسیم عاشقانه باش طلوعی باش برای من شعر غروب غصه باش ستاره تر برای ماه پایان خوبه قصه باش وقتی تو رو می بینم نفسم پر میشه از بوی تن تو ... بوی یاس ونرگس و مریم ... دلتنگی از همون جداشدن من وتو شروع میشه تا لحظه دیدار دوباره ... کاش وقته ما شدن تموم نمی شد ... اما امید به دیدار فردا نمی ذاره که دستخوش غم بشم ... منتظر تموم فرداها می مونم ... در لحظه هایی که هیچ گاه از خاطر من ... آه چه می گویم بگذار بگویم از خا طر ما نمی رود تکانی ما را فرا گرفت ... تا به خود آمدیم دیدیم که چراغ خون سوسو می زند ... جوانهای ما خسته از دیروزی پر جنب وجوش به مهمانی تفنگ رفتند ... پدرها را می دیدم که در غبار پیری فریاد وا نینوا سر می دادند ... مادران در خلوت با چشمانی دریایی آلبوم خاطرات سفر کرده ها را دوره می کردند ... هنوز هم به یاد دارم قهرمانی را که با فریاد الله اکبر پرچم امروزم را تکان می داد ... هنوز هم به یاد دارم روزهایی که در جبهه زندگی بوی شملچه را حس می کردم ... من دور بودم اما مصیبت های روزهای خون را لمس کرده ام ... ببین که به اعتبار خون خاکم هنوز زنده است ... به یمن تن های بی سر برج های رنگارنگ قامت راست کرده اند ... با اسم مسافران غریبه ها خودنمایی می کنند ... و چه بسا جنگی دیگر را در سر می پرورانند ... مگر تاریخ تکرار مکررات نیست ؟ مگر ما طاقت حوضی دیگر به رنگ سرخ را داریم ؟ مگر اسلام ما دم از صلح نمی زند ؟ پس سفیدی صلح ما کو ؟ بوی نا امنی در هوا پیچیده ... نمی دانم و نمی خوام بدانم ... من صلح را دوست دارم و آن را بر اطاق تنگ وتاریکم نقش کرده ام ... نمی خواهم فردایی مملو از تفنگ –خون- مسافر-دیکتاتور داشته باشم ... بگو با من: صلح صلح برای من- صلح صلح برای تو- صلح صلح برای ما ... گربه چكمه پوش تالاپ تالاپ صداي پاست گربه چكمه پوش كجاست اون كه روزو دريده بود اون كه غذاش سپيده بود اون كه اومد توشهرمون خنجروزد تو قلبامون ميوميوكرد ومي گفت حرفاي پوچ وزشت ومفت اون كه مارو پرنده ديد دور تنا قفس تنيد حالا كجاست گربه پير گشنه ازسپيده سير حالاكه عكس ماه وديد از رو ديوارمون پريد اون كه مي خواست پرچم شهر پركنه ازعكس تبر تيشه مي زدبه شهرمون گربه پيره بد زبون اون كه تودسته بچمون تفنگ مي ذاشت وتيركمون دلش مي خواست يه شط خون حبس دل آزاده مون اون كه مي گفت مثل خداست حالا كجاي قصه هاست حالا كجاست گربه پير گشنه ازسپيده سير حالاكه عكس ماه وديد از رو ديوارمون پريد پایانش را همه می دانیم ... چه ننگین است از عرش به فرش افتادن ... اما این دایره پایانی ندارد ... در این سیکل چه فرعون ها می آیند و می روند ... این ماییم که ناگزیر به شنا در حوض خونین آنها هستیم ... و چه ساده این سرنوشت را پذیرفته ایم ... ازعهدکهن گفتند گناه نکنید که به عذاب الهی گرفتارخواهید شد ... اما انگار از همان بدو خلقت انسان و گناه همزاد هم بودند ... از آدم ابوالبشر تا اینک که فقط نامی از آدمیت باقی مانده ... این گناه است که گریبان ما را گرفته و رها نمی کند ... یا شایدم ماییم که گناه را پروار می کنیم ... حال با تمامی شعارهای انسانی آمار بدبختی ها را مرور کنید : ایدز- جنگ- فقر– فحشا- دروغ ... آیا این ها را می توان دید و نلرزید ... صحبت از خاکم نیست ... به مذهب رو کردیم و خواندیم عاقبت سیاه شدن دل انسانها عذابی است که بزودی خواهد آمد ... اما این عذاب کجاست ؟ نشنیده اید مگرحدیث طوفان نوح- سنگباران ابرهه- نابودی قوم عاد وثمود .... اینها به جرم گناهان خویش نیستی را تجربه کردند ... اما مگر ما در این خاک همان نمی کنیم که دیگران کردند ومی کنند ؟ مگر ما آنها را به جرم بی دینی تکفیر نمی کنیم ؟ و می خندیم که خداوند عذاب بر آنها نازل می کند ... حال اگر آنها چوب خداوند را بر سر خویش به جرم دل سیاهشان می بییند ... ما در انتظار چه باشیم؟ هنگامی که انسانیت را در گنجه پیر خانه به امانت وانهاده و مردانگی را از یاد برده ایم ... اگر عذابی هست ما هم باید منتظرش باشیم ... كاترينا تيترهمه روزنامه هاست طوفان شوم كاترينا خط يك خبرشده خرابي هاي آمريكا باهرهجوم كاترينا تولده ويرونه هاست بساط نطق آي كمك براي آدما بپاست خشم طبيعتوببين فاجعه ی عصراتم عصرتنزل اميد تاحد يك گناه وجرم توزايش طوفان سخت رد گناهوپي بگير محصول انديشه ماست چه بادليل چه بي دليل طوفان كاترينا اومد خشم طبيعت ياخداست ؟ متن تولد عذاب دل سياه آدماست باهرهجوم كاترينا تولده ويرونه هاست بساط نطق آي كمك براي آدما بپاست وقتی عذاب می رسد فرقی بین سفید وسیاه نیست ... اگر خانه ای داریم که بر پایه آه یتیمی بنا شده وانهیم ... اگر نانی از دهان کودکی ستاندیم باز پس دهیم ... اگرخویشی را به ناروا طرد کردیم با او از در مهر درآییم ... اگربزرگت را به نسیان و فراموشی سپردی او را دریاب ... آگر گرم دنیای کوچک خویشی فردا را رنگین کمان نقاشی کن ... اگر انسانیت را فراموش کرده ایم به یاد آوریم ... اگر طوفانی دیگر در راه باشد شاید من وتو قربانی های آن باشیم ... بیایید غسل تعمید دهیم تن گناه کرده خویش را ... برای گفتن ازعشق تمامی غم ها را وا می نهم ... امروز نه حرف غم است نه خودکشی نه فقر نه حسرت ... امروز می خواهم عاشق باشم ... می خواهم از امید بگویم که سالهاست در دلم مرده ... می خواهم رنگین کمان بر آسمان خاکستری خانه ام نقاشی کنم ... می خواهم دلدادگی را تجربه کنم ... می خواهم عاشقی را به نشانه اعتراض به غم در دلم مهمان کنم ... کیست که بخواهد در ضیافت گل و باران مرا به بوسه ای تسکین دهد ؟ امروز میخواهم فارغ از غم های همیشگی برای لحظه ای در رویاهایم عاشق باشم ... می خواهم امید نداشته ام را در کنارم ببینم ... امروز در واژه هایم نشانی از غم نیست ... امروز جز عشق در من نیست ... خوب من تواین تنهایی و کابوس تو دست مرهم من باش واسه تاریکی قلبم بیا خورشید روشن باش میون دفتر شعرم هزار واژه به نام توست بیا شاید حضور تو غما رو از دل من شست تونابی جنس مهتابی تو خوبی از بدی دوری تو بارونی پر از ایثار تو از جنس گل و نوری می خوام باشم کنار تو به نام بوسه و مهتاب شروع میشم کنار تو منو دریاب منو دریاب بذار با نام یک عاشق بشم جاری تو قلب تو برای ختم اشک من قبول کن بودن من رو تونابی جنس مهتابی تو خوبی از بدی دوری تو بارونی پر از ایثار تو از جنس گل و نوری چه خوب است هوای عاشقی ... بگذار ترنم باران عشق را احساس کنم ... امروز حرف من عشق وعاشقی است ... بگذارید برای لحظه ای در رویاهایمان عاشق باشیم وعشق بورزیم ... برای غم فردا هم وقت باقی است ... امروز را دریاب ... وقتی از گریه پرم ... وقتی تمام غمای دنیا توی دلم به مهمونی اومدن ... وقتی از تمام قشنگی های روزگار فقط دل نگرونی سهم من میشه ... وقتی هزاران حسرت به دلم مونده ... هیچی ندارم جز دلخوش کردن به عشق ... واما عشق ... اول احساسی بود که منو به من شناخت ... بعد از گذر از لحظه های آشنایی غم های عشق یکی یکی از راه رسیدن ... اما من عاشقترین بودم و غمها نمی تونست دلیل خوبی برای جدایی من از تو باشه پس موندم ... دلخوش به اینکه فرهاد وار به شیرینم پابندم ... اما عشق در تو نبود ... تو می خواستی بری و چه راحت تصمیمتو عملی کردی ... بعد از رفتنت من همه چی رو از دست دادم ... شکستم اما تاب تحمل خرد شدن رو نداشتم وندارم ... این روزا هوای خودکشی و نیستی منو به خودش مشغول کرده ... ما که هیچی نداشتیم عشق بود که اون هم جز غم حاصلی نداشت ... حالا که من مغرور رو شکستی منو به خودم بگذار که خسته ام و سیاه پوش ... بخت سیاهم تا ابد سیاه می مونه ... خودکشی یه میز و دوتا صندلی یه کلت ویه جا سیگاری حلقه دود توی هوا خاطره های تکراری آلبوم خالی از یه عکس نور چراغه نیمه جون یه استکانه زهر مار سرنگ آلوده ی خون خمار دیدن توام تو فکر مرگ و خودکشی گرچه توخاطرات من هر روز تو من رو میکشی یه عکس توی قابه هنوز عکس من و تو پیش هم اونم می خوام پاره کنم به سیم آخر می زنم منم که بازنده شدم آخه تو کارت بردنه تو این قمار سهم کسی که باخت و جا زد مردنه خاکستره سیگار ومن کلت و شقیقه وفشنگ یه نفس عمیق حالا تیر خلاص صدای بنگ حالا من پرواز رو تجربه می کنم ... از تن مرده ام آیینه ای بساز برای عبرت ... من قربانی دنیای بی رحمی هستم که عشق بازیه دو روزه آدمکای انسان نماست ... با خون من نقشی از آفتاب بکش ... شاید تن سردم مجالی باشه برای رویش خورشید بر درخت آسمان ... من مردم ... اما رویاهای بر بادم زنده اند ... آن سوی ماجرا : هزاران مدال برای آنکه پرچم خاکم را در دل آسمان به مصاف باد فرستاد ... هزاران بار پایکوبی برای پیروزی مردانی از جنس ورزش در برابر لشکری شکست خورده ... هزاران بار خرسندی کردن از فتح قله ای که بلندیش کوچکتر از دل همبستر گرسنه ام است ... هزاران بارتمجید از او که گفت آب خاک آسمان حق مسلم ماست ... هزاران بار ... اینجا دنیایی فارغ از هر غم است... دنیایی که جز پیروزی حاصل نمی شود ... اما این سوی ماجرا را دریاب : تن سوخته کودکی در باران گلوله ... دستی به جا مانده از مادری که بوی یاس میداد و می دهد ... پایی که دور از من در گوشه قبرستان مین به باد واگذاشتم ... خاکی که درهر گوشه آن تن سیاه میله به نمایش گذاشته شده است ... حال چه کنم ؟ آن هزاران دلخوشی را باور کنم یا این حقایق را ؟ دلخوش برق یک آهن سرد در دستان یک قهرمان باشم ... یا نفس های منقطع آن سرباز پیر در نهانخانه کوچکش را باور کنم ؟ پایکوبی های سراپا سیران را همدل باشم ... یا زمزمه های آن یتیمی که پدرش را در راه بودن من و تو به حراج گذاشت ... آیا خنده کسی را باور کنم که حرف از سیری من وتو می زند ؟ یا گریه سر دهم برای بی کسی آن شبگردی که سقف خانه اش پتویی سوراخ وفرشش مقوایی نازک و پاره است ... هزاران جایزه به آنان دادند به رسم بزرگ بودن ... اما بزرگ من او نیست ... بزرگ من قهرمان من ماندگار من آن گمنام مانده در حسرت یک نوازش است ... بزرگ من آن پدر بارانی است که از بام تا شام در راه نیاز من رو به خاکستر شدن می رود ... قهرمان من آن جوان دل پیریست که به جرم عاشقی تازیانه زمان را تاب می آورد ... پایکوبی نکنید که قرمزی نا امنی ما را در آغوش گرفته ... پایکوبی نکنید ... جايزه نوبل جايزه نوبل بدين به اون كسي كه بمب وساخت فكركسي رونكنين كه توي جنگ جونشو باخت جايزه روبه انتقام به دلهره به ترس بدين قصه هاي مادربزرگ ازاين به بعد به مرگ بگين جايزه روبدين به جنگ به بمب وهفت تيروفشنگ جمع بكنين دست جدا سراي بي تن پاي لنگ جايزه روبدين به زور به آدمك هاي سيا توكوله پشتي هاشونو پركنين ازرنگ وريا لشكرسايه اومده باحرف تكراري جنگ روی گلومون مي ذارن لوله ی باريك تفنگ جايزه روبدين به جنگ به بمب وهفت تيروفشنگ جمع كنين ازميدون شهر دست جدا با پاي لنگ جايزه سهم انفجار بمب اتم آرپي جيه سهم ما ازجنگ شما اين تن شيمياييه توجنگ نابرابري گوله سربي نون ماست سفره دل پاره شده آب توسفره خون ماست وقتی در گوشه خاکم دلخوشی را به ناحق می کشند ... وقتی عشق را به اسارت می برند ... وقتی سکوت را پیشکش می کنند ... وقتی خنده را گردن می زنند ... وقتی آب را از شرم پر می کنند ... وقتی آیینه را سایه می پوشانند ... وقتی دلتنگی را ترویج می کنند ... چه انتظاریست از من کم که عشق را برایتان بخوانم ... من عشق را وانهادم ... بیا تا دیوانگی پیشه کنیم که راه گریز از این برهوت دل به دریا زدن است ... قطار روزگار می گذرد ... و من در ایستگاه فقر گذرش را به نظاره می نشینم ... ایستگاهی که در آن گرسنگی وتشنگی به عدالت تقسیم می شود ... ایستگاهی که در آن سهم هر ثانیه تو کوله باری از هزاران حسرت است ... حسرت داشتن یک تن پوش برای پوشاندن عریانی زخم های بی مرهمت ... حسرت داشتن یک پنجره در خانه ای کاه گلی تا نظاره گر رقص شاپرکی بر گل باشی ... حسرت داشتن عروسکی تا روزهای کودکیت را با دلخوشی کودکانه به تهاجم زمان بسپری ... حسرت داشتن مداد رنگی برای خط زدن بر دیوار سفید سکوت ... حسرت داشتن یک دوچرخه تا پرسه های نوجوانیت رنگ انزوا نباشد ... حسرت داشتن لقمه ای نان تا به هنگام عبوراز کنار نازنین گرسنه ات دستت خالی از امید نباشد .. حسرت روزهای جوانی که با سیلی جانانه ای از پدر می گذرد ... حسرت ها بسیارند ... ایستگاه فقر شلوغ است ... به تماشای حقارت ما بنشین ... ما که دلخوش به داشتن سنگی هستیم که جای نان به سینه می کشیم ... ما را بنگرید که تهاجم غم ها ما را به نیستی سوق می دهد ... مقصد مسافران معلوم است اما قطار موعود کجاست ؟ قطاری که در آن خنده به تساوی تقسیم شود ... در آن عشق ناخدا باشد ... در آن تنها حسرت ما نداشتن حسرت باشد ... در آن گرسنگی در قفس به اسارت وا مانده وحیران باشد ... قطار موعود کجاست ؟ درایستگاه پر ازدحام غصه و حسرت ثانیه ها چه به ناروا جاریند ... تنها عشق است که گهگاهی سهم ما می شود ... که آن هم با خواست روزگار رنگ پاییز می گیرد ... و تنهایی ها را در میان حسرت ها به من وتو می سپارد ... من راهیم اما راه دراز است ... پای پیاده به مقصد نمی رسم ... قطار موعود کجاست ؟ انتخاب اشتباه فکر می کردم حرفای تازه ای هست توی فکر اون که گفت کلاغا پر یه شروع تازه بود تو فکر ما ولی سهممون شده حس خطر با توام ای که پر ازشب بدی چرا می کشی اصالت منو خالیه قلب تو از یه حس ناب چرا تطهیر می کنی تن غمو تو که همزاد سکوت وسایه ای چرا پنهون میشی تو رختای نور بشناسون خودتو به من که من خسته ام بس که شنیدم حرف زور توکه گفتی آسمون آبی میشه با تولد ترانه امید ولی بعد این حضور سایه ساز دیگه چشمونم ستاره رو ندید توی برزخ حضور شوم تو فکر گلدون وگلای پرپرم گول حرفای تو خوردم منه کم تو رو آوردمو ریشه مو زدم قطار موعود نیاز به یاری من وتو برای جاری شدن دارد ... بیا تا با عشق ... با خواستن ... با پشت پا زدن به حسرت ها ... قطار را به ایستگاه فقر بکشانیم ... 






























