
بعد از چند روز سیاه ازنوع سگی امروز انگار آرامشی مقطعی به من رو کرده کلی خوش به حالم شده .چند روز بی خوابی بعلاوه هزار تا مشکل لاینحل با چاشنی استرس سهمیه من از یک هفته گذشته بود حالا هم تا تایمی آزاد شد مث برق اومدم و اینا رونوشتم که بگم آهای ایهاالناس من هنوزم هستما ...

حس عجیببیه.نمی دونم دوسم داره یا نداره منو می خواد یا داره بام بازی می کنه میگه که دوسم داره اما کاراش یه جورایی تو ذوقم می زنه و این یعنی پارادوکس . تو نخش هستم که ببینم ته دلش و توی فکرش چه داره می گذره یه کم فرصت میخوام البته اگه دل صاب مردم بذاره ...

فردا روزیه که واسم یه طورایی سرنوشت سازه هزار ویه مشکل واسه فردا دارم. کدومشو میخوام درست کنم خودم هم نمی دونم اما تا الان تو زندگیم فراز ونشیب های سخت تری هم داشتم پس ترسی از جنگیدن با پرابلم های لعنتی ندارم اماچه کنم که تنهام کوهی که بهش تکیه کنم رو ندارم ولی بی خیال چه باک از فردا وقتی تنهایی رفیق فابریک این روزای منه ...

چند روزه کلی بی زی ام شلوغ وپلوغ البته ازنوع وحشتناکش .یه حساب سرانگشتی کردم دیدم توی این ۷۲ساعتی که گذشت فقط ۱۱ساعت خوابیدم بابا دارم خرد میشم به هن وهن افتادم یکی واسم دعا کنه که از پانیفتم ...
گاهی نوشتن واسه منی که نگفته های توی دلم قد یه کهکشونه دوای درده اما چه کنم که هیچ وقت یاد نگرفتم چطور و از کجا باید شروع کنم ؟

خدایا مرا ببخش ...
خویش را وقف کردم اما نفهمیدند ...
در خود ریخته ام هزاران بغض فرو خورده ام را اما دریغ که بفهمند ...
به ظاهر می خندیدم اما در دل گریستنم دل سنگ را آب می کرد ...
هرچه گفتند و هرچه خواستند قبول کردم اما کسی دردم را نفهمید ...
شب گریه هایم را می دیدند اما آرزوی همدردی بر دلم نهادند ...
مرا بگذاشتند و گذشتند ...
منی که هرچه داشتم فدا کردم برای بودنشان اما ندیدند یا نخواستند ببیند نمی دانم ؟
من فدای آنها شدم و این اگرچه به قیمت تمام شدن من بود اما حس لبخندشان نیز برای من کافیست ...
این من تنها را فراموش نکنید حتی اگر فردا به جای من فقط عکسی به یادگار مانده باشد ...
من می روم و در گوشه ای دیگر جشن دلتنگی ام را بپا می کنم ...
آّه که چقدر دلتنگم ...
آه که چقدر تنهایم ...